تبليغاتX
عطر ریحان
مادر، سرشار از احساس

همینطور بی هوا نشسته بودیم که یهو صدای جیغی بلند توجه همه رو بخودش جلب کرد. هرچی که بود، جیع شیطنت نبود. تو شلوغی اتوبوس نتونستم پیداش کنم. کمی که گذشت، دوباره تکرار شد. همه یه طوری می شدن ولی چیزی نمیگفتن. مثل اینکه با من هم عقیده بودن. کمی که خلوت تر شد پیداش کردم. یه دختر بچه حدودا ده ساله کنار مادرش نشسته بود. تو چشماش نگاه کردم ولی نفهمیدم چشماش کجا رو نگاه می کنه. کلا تعادل نداشت. مادرش انگار با هر جیغ اون دست و پاش رو گم می کرد و خجالت می کشید ولی چیزی نمیگفت.
تو دلم گفتم:درسته که باید دست مادرانمون رو ببوسیم، ولی پای این مادران جای بوسیدن داره. با لحظه لحظه بزرگتر شدن عزیزاشون که ناتوانی جسمی یا روحی دارن، ذره ذره آب میشن. مادرانی که شاکر نعمت ناقص شون هستن و محبت شون رو از اینها دریغ نمی کنن.
* پانوشت:
کمی دیر شده ولی روز مادر رو به همه مادران و همه مادران ایران زمین تبریک عرض می کنم. دعا می کنم سایه پدر و مادرها بالای سرمون باشه .

+ نوشته شـــده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعــت0:55 تــوسط saba |
عاقبت سستی در نمـــــــاز

قبل از هر سخنی، ایام فاطمیه و شهادت حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها)  سرور بانوان دو عالم رو خدمت همگی شما تسلیت عرض می کنم امیدوارم فرصت خوبی باشه برای ما که بیشتر با زندگی این بزرگوار بیشتر آشنا بشیم و یا با خوندن و عمل به احادیث ایشان، به زندگی آنها نزدیکتر بشیم.
اما فرصت خوبی هست من هم حدیثی رو از ایشان نقل کنم ، امیدوارم مورد بهره قرار بگیره.

حضرت زهرا (سلام الله علیها): از پدرم رسول خدا (صلّى الله علیه وآله) درباره مردان و زنانى که در نمازشان سستى و سهل انگارى مى کنند، پرسیدم. آن حضرت فرمودند: هر زن و مردى که در امر نماز، سستى و سهل انگارى داشته باشد، خداوند او را به پانزده بلا مبتلا مى­گرداند که شش تا در زندگی دنیا، و سه تا در وقت مرگ، و سه تا در قبر و برزخ، و سه تای دیگر در قیامت است، وقتی از قبرش خارج می شود.

امَا شش اثری که در دنیا خدا به سبب سستی در نماز برایش پیش می­آورد:
1ـ خداوند، برکت را از عمرش مى گیرد
2ـ خداوند، برکت را از رزق و روزى اش مى­گیرد
3ـ خداوند، سیماى صالحین را از چهره­اش محو مى­کند
4ـ هر کارى که بکند بدون پاداش خواهد ماند
5ـ دعایش مستجاب نخواهد شد
6ـ برایش بهره اى از دعاى صالحین نخواهد بود.

امَا آن سه تا که در وقت مرگش به او می رسد:
1ـ ذلیل خواهد مُرد
2ـ گرسنه جان خواهد داد
3ـ تشنه کام خواهد مرد، به طورى که اگر با همه نهرهاى دنیا آبش دهند، تشنگى اش برطرف نخواهد شد.

امّا سه تای دیگر که در قبر و برزخ به او می­رسد این است که:
1ـ خداوند، فرشته اى را برمى­گزیند تا او را در قبرش ناآرام سازد
2ـ قبرش را تنگ گرداند
3ـ قبرش تاریک باشد.

امّا آن سه تای دیگر که در روز قیامت برایش پیش می­آید وقتی که از قبرش خارج می شود و به قیامت و محشر قدم می­گذارد:
1ـ خداوند فرشته­اى را برمى­گزیند تا او را به صورتش به زمین کشد، در حالى که خلایق به او بنگرند
2ـ به سختى مورد محاسبه قرار گیرد
3ـ و خداوند به او ننگرد و او را پاکیزه نگرداند و او را عذابى دردناک باشد.

پی نوشت: 1. مسند فاطمه الزهراء (سلام الله علیها)، ص 235


+ نوشته شـــده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعــت23:7 تــوسط saba |
کیف پول من

ای بابا . بازم گم شد. کیف پولم رو میگم. خیلی ناراحت شدم. آخه توش عکس سه در چهار بچه ها بود بعلاوه کارت بانک ملی ام. کیف پولم رو هم دوست داشتم .پولش هم که مهم نبود!! این بار اول نبود. سابقه داشتم. حدس میزدم کجا افتاده باشه. رفتم و گشتی زدم ولی کسی خبری ازش نداشت. ولی یه حسی بهم میگفت پیداش میکنم. در ضمن پونصد تا صلوات هم نذر کردم . این تمام زحمتی بود که میتونستم واسه پیدا شدنش بکشم.

فرداش همینطوری نشسته بودم دیدم موبایلم زنگ میخوره. یه آقاپسری گفت خانوم فلانی؟ گفتم بله بفرمایید. گفت : می بخشید کیف پول شما رو من پیدا کردم . یادمه اولین سوالی که ازش کردم این بود که شماره منو چطوری پیدا کردید. بنده خدا جواب داد : از طریق کارت بانکی شما و آشنایی که تو بانک داشتم تونستم شمارتون رو پیدا کنم. کلی ذوق کردم. گفت:هنوز تو شهرین؟ گفتم بله اگه ممکنه آدرستون رو بدین بیان بگیرن . خلاصه کلی دعاش کردم و ازش تشکر کردم. این روز مصادف بود با روز تولد دخترم ولی من یک هدیه زیبا گرفتم و اون درک این واقعیت بود که هنوز جوانمردی نمرده و انسانیت نفس میکشه. هنوز خیلی ها هستن که مراقب حلال و حرام هستن.
رفقا هرکی یه چیز میگفت. یکی میگفت پولت حلال بوده دست صاحبش رسیده. دیگری میگفت کیفت دست یه آدم حلالزاده افتاده.
خدا کنه ما قدر نعمت انسانیت رو بدونیم و به سادگی یک کیف پول ، یک چمدون پول یا هر چیزی که تنها تو این دنیا وسیله سنجش ما هست ، اونو هدر ندیم. اینها همان میوه های ممنوعه ای هست که باید ازشون دوری کنیم .

+ نوشته شـــده در شنبه 12 فروردین1391ساعــت23:21 تــوسط saba |
این دم عیدی...

پاشو.پاشـــــــــــو  یه تکونی بخودت بده. این روزها همه درحال تکاپو هستن. دیروز رفتیم بازار - با دیدن جمعیت، یاد راهپیمایی و اینا افتادم- خوشحال شدم که این همه جمعیت رو میدیدم تو این بلوای گرونی . خدا کنه همه دستشون برسه و بتونن مایحتاجشون رو تأمین کنن . ولی چه خوبه که شادی این خوشحالی نو نوار شدن رو با آدمای دیگه -که پیدا کردنشون هم کار سختی نیست - قسمت کنیم حتی اگه  این کمک به انداره سر سوزنی باشه. یه مثال بزنم . یه آگهی دیدم تو حیاطمون  که یه عده آدم خوش انصاف اعلام آمادگی کرده بود واسه جمع آوری لوازم یا اجناسی که میخواین دور بندازینش ولی هنوز  برای کسایی که دستشون به دهنشون نمی رسه ، قابل استفاده و یا حتی ضروری هست. ببینید این کمک مالی نیست ولی خدمتی هست به محرومین.

خوبه که بدونیم چیزی که واسه خودمون خریدیم ،اون دنیا موقع حساب و کتاب دستمون رو نمیگیره بلکه اون مبلغ یا کمک یا حتی خدمتی  که به یک آدم نیازمند کنیم ، اجر و قرب داره و کارگشای روز حسرتمون هست.
انشاءالله به این مسائل توجه داشته باشیم.
حرف آخرم هم فقط یه دعاست : انشاءالله سال جدید سالی سرشار از برکت و سلامتی و شادکامی و رسیدن به همه خوبیها برای همه مخصوصا ملتهای مسلمان و مخصوصا ملت عزیز ایران باشه. آمیــــــــــــن

+ نوشته شـــده در شنبه 20 اسفند1390ساعــت20:24 تــوسط saba |
نوشدارو ؛ سر سوزنی محبت

از لهجه اش فهمیدم اهل اصفهانه. نایلونی از قرص و شربت و ... تو دستای چروک خورده اش بود. خودش شروع به صحبت کرد : دیگه اینا هم شده نقل و نبات ما. یکی گفت: خدا شفاتون بده و اون هم حرف رو بی جواب نذاشت و گفت : شفای ما مرگه. مرگ که بیاد راحت می شیم . از جوابش ناراحت شدم و فهمیدم دلش بدجوری شکسته . صندلی کنارش که خالی شد نشستم. شروع کردم به سوال کردن. چهل سالی بود که ساکن مشهده . شوهرش فوت کرده . بچه هاش مشهد ازدواج کرده بودن. گفتم : حاج خانوم دیگه چرا غصه میخورید. خدارو شکر که بچه هاتون دور و بر خودتون هستن.
نگاهی بهم کرد و گفت : کدوم بچه ها؟ پسرام  بعد عروسی رفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نکردن. یک پسرم طبقه پایین ماست. ماهی یکبار هم سر نمیزنه به مادرش. عروسم که بدتر از اون. تنها مونس من یک تلویزیونه و بس.
جا خوردم از حرفش. یعنی میشه که پسری به مادرش سر نزنه درصورتی که فقط اختلاف مسافت تنها یک طبقه باشه؟ دین ما نسبت به همسایه ها سفارش کرده چه برسه به پدر و مادر که برکت زندگی هستن.
درد روحی این مادر خیلی خیلی عمیق تر بود از  درد و رنج بیماریش. دردی که تنها یک سلام و ذره ای محبت میتونست اون رو تبدیل به دنیایی از شادی کنه.

نمیدونم ما آدما چمون شده؟ چرا محبتی حتی کوچک رو از کسی که همه زندگیش رو برامون گذاشته دریغ می کنیم؟ چطور میشه که دلی اینقدر بی روح بشه که والدینش رو فراموش کنه؟ کمی فاصله بگیریم... از اونچه که نباید باشیم و شدیم ...  از گرفتاری هایی که خودمون برای خودمون ساختیم و توش گیر افتادیم... از سرشت پاکی که دست دستی خرابش کردیم...

حیفه بشری که میتونه منبع محبت و عطوفت باشه اینطور سخت و بی روح بشه. ما که وظیفه فرزندی رو نمیتونیم بجا بیاریم چطور انتظار داریم بنده خوبی برای خدا باشیم و اعمالمون مقبول و توبه هامون کارساز بیفته؟ کمی به خودمون بیایم. حیفیمـ هدر بریمـ.

+ نوشته شـــده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعــت18:32 تــوسط saba |
دزدان آدم نما


شنیدین بعضی ها چشم برزخی دارن؟ و توانایی عجیبی در دیدن حوادث ماورای طبیعی دارن مثل دیدن چهره واقعی اشخاص یا موقعیت اون توی اون دنیا .
ولی گاهی اتفاقاتی می افته که نیازی به این چشم برزخی نیست. طرف تا آخرت خودش  رو هم میخونه. چون عملش گویای همه چیزه و میدونه چه داره می کنه.
همه مون تو جامعه به احوادث و اتفاقاتی بر میخوریم که خیلی آزارمون میده . و بیشترین اذیتی که میشیم به این دلیله که وقتی مسلمانیم چرا؟ چرا باید شاهد یه سری رفتارهایی باشیم که از یک آدم مسلمون نباید سر بزنه و میزنه؟
امروز میخوام درمورد مبحث شیرین دزدی به ذکر مواردی بپردازم که خودم شاهد بودم .
قدیم ندیما که شما کوچیک بودین دزدا تو شب یا یواشکی زحمت می کشیدن تا یه لقمه حروم سر سفره زن و بچه شون بذارن. ولی حالا تو روز روشن یا جلوی چشمات حقت رو میخورن و تازه به دفاع از کارشون هم می پردازن. خب آدم چی بگه بهشون؟ بعدش انتظار دارن این پول ، به زندگی شون شادی و برکت و سلامتی هم بده. زهی خیال باطل. جالب اینجاست که همیشه از خدا و دینش ناله و شکوه دارن.

*تو ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. اتوبوسی وایستاد و مسافرا یکی یکی پیاده شدن. یه خانومی این وسط گریه کنان پیاده شد . از حرفهای خانومها که ماشالله بلند هم صحبت می کنن فهمیدم که مبلغی از کیف این خانوم برداشت شده. حالا کی برداشته ، کسی خبر نداشته! چند روز قبل هم مشابه همین شنیده بودم. به دوستم میگم : دیدی؟ پولش رو بردن! میگه : "بره خدا رو شکر کنه خودشو نبردن! "

*تو تاکسی نشسته بودم. مسافری پیاده شد و وقتی مابقی پولش رو از راننده محترم گرفت شروع کرد به حرف زدن. راننده هم بعد از حرکت شروع کرد به صحبت که بعله بعضی ها مثل اینکه نرخ دستشون نیست و ما باید باهاشون کل کل کنیم. به مقصد رسیدم. راننده مابقی پولم رو داد و دیدم نه، حق با مسافر بود. بهش اعتراض کردم - هرچند عادت به این کار ندارم ولی تو حق خوری کوتاه نمیام- گفتم بقیه پولم چی میشه؟ با عصبانیت از تو آینه نگاهی کرد و گفت می بخشید من مسافر کشم و هر روز این مسیر رو میام و ... پریدم وسط حرف ناحقش و گفتم خب من هم میام همیشه هم تاکسی سوار می شم. اونا همشون اشتباه میکردن  فقط شما درست میگین؟ و جمله آخر هم گفتم : حوصله چونه زدن ندارم ولی اون پول حقتون نیست و تا بحرفه ، پیاده شدم.

* طرف با ذوق و شوق رفته زیارت امام رضا علیه السلام، از کنار ضریح برمیگرده میگم خوش بحالش چه دل پاکی داره که اینطور به پهنای صورت اشک میریزه. نگو این گریه هاش به این نیت بوده که جیبش رو زدن.
آخه دزد محترم ، چرا  وجدانت رو زیر خروارها هوای نفس خفه کردی؟ خب حداقل برو تو همون اتوبوس یا خیابون این کار رو بکن. وجدان رو نمی شناسی , حرمت رو نمی شناسی، انسانیت نمیدانی ، پس به چه کار اومدی به این دنیا؟

* ثانیه ای فکر کردن بهتر از روزها یا ماهها عبادته. یکم به خودتون بیایید. اگر اسمتون آدمه ، مسلمونه ، بذارین این لباس آدمیت به تنتون بیاد. به عاقبت اخروی نه، دنیوی تون فکر کنید. آخرش چی میشید؟ به کدوم سرانجام می رسید؟
میدونم مخاطبای من انسانهای شریفی هستن ولی اگه دزدا رو دیدن این نصیحتا رو بهشون بکنن. شاید وجدانشون بیدار شد. شاید عملی شد. از قدیم گفتن غیرممکن غیر ممکنه.
و دعـــــــای آخر: خدایا آخر و عاقبت همه ما را ختم به خیـــــــر بفرما

+ نوشته شـــده در دوشنبه 1 اسفند1390ساعــت17:56 تــوسط saba |
زلزله در مشهد ...
امروز پنج شنبه بیست و نه دیماه هزار و سیصد و نود:
این مطلب رو تنها دقایقی بعد از زلزله وحشتناکی که تو مشهد مقدس اتفاق افتاده دارم می نویسم. زلزله های زیادی رو تجربه کردم تا حالا ولی این یکی از شدیدترین هاش بود ولی شکر خدا با مدت زمان کم. میخوام یک چیز بگم و اون اینکه ؛ تنها چیزی که یادمه این بود که لحظات زلزله و فرار،  دائم ذکرم این بود : " لا اله الا الله" ولی امروز  ، ناخودآگاه ذکر " یــا امـــام رضا" رو بر زبان جاری کردم. شاید تا حالا با این ابهت اسمشون رو صدا نکرده بودم. حالا دلم بهم ثابت کرده که بعد از خدا، امام رضا سخت هوامو داره.
دوستان ما رو حلال کنن بعدش برامون دعا کنن. لحظه ای هستیم و لحظه ای بعد شاید...

السلام علیک السطان علی ابن موسی الرضا (علیه السلام)

+ نوشته شـــده در پنجشنبه 29 دی1390ساعــت17:25 تــوسط saba |
یک اربعین نه ، یک عمر ...


      در حیرتم که بی تو چرا زنده ام  هنوز                عهدی که با تو بستم از اول، چنین نبود
ده روزه فراق تو عمری به ما گذشت              یک عمر بود هجر تو، یک اربعین نبود

+ نوشته شـــده در شنبه 24 دی1390ساعــت17:1 تــوسط saba |
روز تولدم...

یکی دو روز قبل سالروز تولدم بود. یک جشن کوچیک که هیچ کدوم از خانواده های من و همسرم نبودن. راستش احساس دلتنگی تلخی کردم. همیشه شاکر این نعمت بودم که همسایه و مهمان سفره امام رضا (ع) هستم ولی از طرف دیگه فکر کردم عمری که ما اینجا میگذرونیم بدون دیدن روی پدر و مادرامون ، از دست دادن فرصتهاست . هنوز هم بعد از چندین سال زندگی تو غربت ،به دوریشون عادت نکردم .
تنها کادوی تولدم رو از طرف همسرم دریافت کردم ، کسی که همیشه سعی میکنه جاهای خالی رو برام به نحوی پر کنه و از همه مهمتر هیچگاه بدی های من رو به روم نمیاره یا شکایتی ازم نمیکنه. صبورانه تحملم می کنه و این یکی از بزرگترین نعمتهاییه که دارم.
تو این روز شیرین، مشهد روز بابرکت و پر از برفی رو بخودش دید و خاطره شیرین دیگه ای تو ذهنم ثبت شد.

+ نوشته شـــده در شنبه 17 دی1390ساعــت18:36 تــوسط saba |
تکـــــــــرار حقیقت تلخ

هیچکس نمی دونست چطوری باید ورودشون رو به وطن و به خونه تبریک بگه. از بین جمعیت عبور کردن. رسیدن به در خونه. مکثی کردن و پا به درون گذاشتن. تکون خوردن شانه های همه احساس می شد .گریه های آروم و بی صدا و چشمهای پر اشک. ولی این پدر و مادر ، آرام و صبورانه گام بر می داشتن. نمی دونم ولی شاید سفر به مدینه فرصت خوبی بود برای عقده گشایی شون، اونقدر که دیگه اشک فروخورده ای باقی نموند.
درست روز عاشورای دو سال قبل بود.حادثه ای رخ داد و قیامتی به پا شد. عزاداریها از خیابون به سمت همین خونه کشیده شد. حالا همین پدر و مادر آرام و صبورانه پا به خونه ای گذاشتن که دیگه پسر بزرگشون توش نفس نمی کشید.
مداحی شروع شد. اول از مکه و مدینه سخن گفت تا رسید به ... . هق هق های بی صدا ، جان گرفت و  به گریه های بلند و بی امانی تبدیل شد. نه باید یکی آرومشون می کرد. بچه هاشون رو  باید کسی دلداری می داد. ولی کسی آروم نبود که بخواد یکی دیگه رو دلداری بده.
محرم با داغی دو چندان داره میاد و خاطرات سنگین اون روزها دوباره برام زنده می شه.
*خداوند ایشون رو با صاحب ماه محرم محشور کنه. آمین*


+ نوشته شـــده در جمعه 4 آذر1390ساعــت19:46 تــوسط saba |